آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

227.آمیتیس و علی

امروز مامانبزرگه رفت ... بحثی پیش اومد که چون خاله هانی در جریان بود و در اون لحظه در حال انفجار بودم میخواستم باهاش حرف بزنم ... زنگ زدم بهش و گفتم بیا اینجا بریم پیش تائیس و خاله هم اومد:) زنگ زدیم به خاله فرناز که اونم بیاد بریم پیش تائیس ... خلاصه قرار گذاشتیم و رفتیم مزون . وای علی کچلو رو دیدیم:* خیلی جیگره ماشالاااااا:* فقط اولش غریبی کرد کلی ولی بعدش خوب شدیم با هم:) آمیتیس هم که آتیش سوزوند ... همش راه میرفت و بیشتر اوقات 4 دست و پا رو زمین میرفت! دیگه حسابی گند زد به خودش! کلی عکس انداختم ازشون اینم یکیش:) اینم خریدامون از تائیس جون : این بلوزها رو هم بهار برات فرستاده بود با چیزای دیگه ولی از اینا عکس دارم:) ...
26 مرداد 1392

222.خاله منصوره

امروز رفتیم دیدن خاله منصوره خونه ی خاله شیدا:) وای که چقدر دلم براشون تنگ شده بود:* کلی هم به خاله شیدا زحمت دادیم:* وایییییییییییییی از تین تین نگم که چه جیگری شده ماشالا:* شایان خوشگل هم ماه:* فقط ما 3 تا بیچاره بودیم بچه هامون بودن:دی البته سام خوشگل هم بود که زود رفت ... عجبببببببب گل پسری:* خدایی آدم میخواد پسر هم داشته باشه همچین پسری باشه:* خلاصه که بسیار خوش گذشت :* خاله فیروزه و ساره و سامره و منصوره و شیدا و مریم و انسی بودن که خاله انسی زحمت کشیده بود عروسک انگشتی برات آورده بود و خاله منصوره هم یه بلوز:) دستشون درد نکنه:* ...
14 مرداد 1392

220.اِِِِِ

کار بد میکنی ناراحت میشم مثلا:دی  میای دستت رو میذاری رو شونه م و سرک میکشی تو صورتم میگی اِِِِِ ... تحویل نمیگیرم ... بیشتر دولا میشی میگی اِِِِِ ... و انقدر این کار رو میکنی تا من بخندم قربونت برم من :* امروز رفتیم شهرکتاب فرمانیه و باز خرید کردم:دی اول از همه یه سری لوازم نوشتاری برای اینکه کم کم باید مداد دست گرفتن رو یاد بگیری ... پاستلی که گرفتم با موم عسل درست شده و بهتر از معمولیاس برای نی نی ها ...  بعد این مکعبهای چوبی که سری قبل هم میخواستم بگیرم ولی بجاش کتاب گرفتم:) این بار گرفتم دیگه:) ...
13 مرداد 1392

215.خاله فرناز

امروز داشتیم با خاله فرناز حرف میزدیم و عکس بازی میکردیم که یه عکس از علی کوچولو گذاشت با یه اتوبوس خوشگل ... جویا شدم و فهمیدم همون چیزیه که برای تو دنبالش بودم ... جعبه ای که اسباب بازیهات رو بریزم توش ... خلاصه قرار شد با هم بریم بخریمش ... بعد خاله رفت بیرون و زنگ زد و گفت خریدم برات :* متشکریم خاله جونی :* قرار شد برام بفرستتش که فعلا بخاطر واگیردار بودن مریضیت همدیگه رو نبینیم ... خلاصه فرستاد برامون و در کنار اتوبوست یه کادوی خوشگل هم بود ... کادوی تولدت :) باز دستت درد نکنه خاله جون:* یه نوشته هم بود توی بسته که تا من بیام بخونم بدین شکل دراومد:دی اینم کادوی خوشگلت  اینم اتوبوست:) راستی امشب مسعود و سمانه هم ...
10 مرداد 1392

204.بازم خرید:دی

این بار بالاخره کفش دار شد دخترک:) راه میری سوت میزنه:) اینم پیاده روی با کفش و لباس جدید با باباجون:* اینم مسواک جدیدت:) اینم قفل در کابینت برای من:دی از دست تو:)) همین دیگه! مبارکت باشه مامانی:*   ...
25 تير 1392

202.این 2-3 روزه!

جمعه اثاث کشی مامانبزرگه بود و ما رفتیم اونجا ... خیلیییییییییییییی خسته کننده بود ... بابات گفت بذارمت پیش مامانی ولی دلم نیومد اینهمه ساعت نبینمت:) بعدم قرار نبود من برم ولی دیدم فقط یه جمعه س که با همیم و دوست داشتم پیش مرتضی باشم ... خلاصه از 1:30 تا 12:30 شب درگیر بودیم ولی تموم شد بهرحال:) اینم از فنجونهای تو که بالاخره مامانبزرگه پیداش کرد:) اینا رو موقعی که برای مرضی سیسمونی گرفته بود برای نی نی ما خریده بود ... دستش درد نکنه:) شبش از بس خسته بودی توپ خوابیدی ... شنبه رفتیم خونه ی مامانی یعنی اومدن دنبالمون ... راستی دیروز احمدآقا برامون قهوه ها رو که خریده بود آورد خودمون هم پیداش کردیم تو تهران راستش:) ولی بازم دستش درد نکنه:...
24 تير 1392

190.عکس مشهد!

اینم یه سری عکس از مشهد و خریدامون!  اینجا تو حرم ه ... این نی نی هم اسمش محمدحسین بود فک کنم! و 3 ماه بزرگتر از آمیتیس:) تنها جاییکه بچه م شاد شد و خندید همینجا بود بقیه ش رو داشت گریه میکرد یا پیف میکرد:دی اینم ما در حرم! اینم عروسکی که خاله شهرزاد برات گرفت:) اینم انگری بردی که خودت خریدی درواقع:* از اونجایی که جای خاصی نرفتیم عکس هم زیاد نداریم:( مقداری نیز خرید کردم که بدرد وبلاگ تو نمیخوره:)   ...
13 تير 1392

163.گوگولی جات!

دیروز رفتیم خونه ی دایی افشین اینا ... آنیتا همیشه از این تتو برچسبی ها داره که خیلی خوشگلن ... از سیما پرسیدم گفت از یه پاساژ سر دولت میگیره ... خلاصه اول رفتیم اونجا و برات تتوهای خوشگلانه خریدیم:* اکثرش رو برات گل سرخ برداشت گل سرخ مامان:* اینم همون دیروز زدیم برات به انتخاب آنیتا و به همون دستی که اون میخواست:*... یه دونه هم برای آنیتا زدیم که دقیقا همونی بود که خیلی خوشم اومد و یه دونه بود:دی ولی خوب بچه همونو میخواست:* باز میرم برات میخرم اشکال نداره مامانی:* بعدش آهان این قاب عکسای گوگولی رو هم خاله آزاده آورده برات:* میزم خیلی تمیزه نه؟:)) اینم بمب کالری که دیروز خاله یاسی گفت بعنوان صبحونه بهت بدم که خوشمزه بود و...
25 خرداد 1392