227.آمیتیس و علی
امروز مامانبزرگه رفت ... بحثی پیش اومد که چون خاله هانی در جریان بود و در اون لحظه در حال انفجار بودم میخواستم باهاش حرف بزنم ... زنگ زدم بهش و گفتم بیا اینجا بریم پیش تائیس و خاله هم اومد:) زنگ زدیم به خاله فرناز که اونم بیاد بریم پیش تائیس ... خلاصه قرار گذاشتیم و رفتیم مزون . وای علی کچلو رو دیدیم:* خیلی جیگره ماشالاااااا:* فقط اولش غریبی کرد کلی ولی بعدش خوب شدیم با هم:) آمیتیس هم که آتیش سوزوند ... همش راه میرفت و بیشتر اوقات 4 دست و پا رو زمین میرفت! دیگه حسابی گند زد به خودش! کلی عکس انداختم ازشون اینم یکیش:) اینم خریدامون از تائیس جون : این بلوزها رو هم بهار برات فرستاده بود با چیزای دیگه ولی از اینا عکس دارم:) ...











